Translate

۲۷ اردیبهشت، ۱۴۰۵

آدم‌ها یک‌دفعه نمی‌میرند؛ کم‌کم خاموش می‌شوند

آدم‌ها یک‌دفعه نمی‌میرند؛ کم‌کم خاموش می‌شوند

«حالا یه بار کافه نری که نمی‌میری» «چندتا آهنگ نتونی گوش بدی که اتفاقی نمیفته» «یه کم کمتر بیرون برو، یه کم کمتر خوش بگذرون»

ادامه مطلب

مشکل دقیقاً همین «یه کم‌» هاست. چون زندگی آدم‌ها معمولاً یک‌دفعه نابود نمی‌شود؛ آرام‌آرام، تکه‌تکه و بی‌صدا فرسوده می‌شود.

زندگی فقط زنده بودن نیست. فقط نفس کشیدن، کار کردن و خوابیدن نیست. زندگی همان خوشی‌های کوچکی است که شاید از بیرون ساده به نظر برسند؛ قهوه خوردن توی یک کافه شلوغ، آهنگی که نصف شب گوش می‌دهی، قدم زدن بی‌دلیل، خریدهای الکی، سفرهای ناگهانی، خندیدن با آدم‌هایی که دوستشان داری.

همین لحظه‌های کوچک‌اند که آدم را سرپا نگه می‌دارند. همین چیزهای ظاهراً بی‌اهمیت، روان آدم را از فروپاشی نجات می‌دهند. وقتی یکی‌یکی حذف می‌شوند، شاید جسم آدم هنوز زنده باشد، ولی چیزی درونش آرام‌آرام خاموش می‌شود.

جامعه‌ای که مدام به مردمش می‌گوید «بدون این هم می‌شود زندگی کرد»، کم‌کم انسان‌هایی می‌سازد که فقط دوام می‌آورند، نه اینکه واقعاً زندگی کنند.

آدم‌ها به شادی‌های بزرگ زنده نیستند؛ به همین جزئیات کوچک زنده‌اند. به یک عصر آرام، یک آهنگ، یک قرار ساده، یک شب بدون استرس، یک حس معمولی از آزادی.

وقتی همه‌چیز تبدیل به محدودیت، گرانی، فشار و اضطراب شود، حتی تفریح هم شبیه یک رؤیای دور می‌شود. و دقیقاً همان‌جاست که آدم می‌فهمد خستگی فقط جسمی نیست؛ روح هم می‌تواند خسته شود.

خیلی‌ها فکر می‌کنند مردم فقط وقتی می‌میرند که قلبشان از کار بیفتد. اما حقیقت این است که بعضی آدم‌ها سال‌ها قبل از مرگ واقعی‌شان خاموش می‌شوند؛ روزی که دیگر چیزی برای ذوق کردن ندارند.

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که هنوز نفس می‌کشند، هنوز راه می‌روند، هنوز کار می‌کنند… اما درونشان مدت‌هاست آرام‌آرام در حال مردن است.

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...