Translate

۲۳ فروردین، ۱۴۰۵

«جنگ نخواهد شد»؛ وعده‌ای که همیشه برعکس از آب درآمد

بعضی جمله‌ها در حافظه مردم حک می‌شوند نه به خاطر بزرگی‌شان، بلکه به خاطر این‌که چقدر وارونه از آب درآمدند یکی از همان جمله‌های معروف این بود که با قاطعیت گفته شد: جنگ نخواهد شد و مذاکره نخواهیم کرد جمله‌ای که قرار بود محکم و مطمئن باشد اما امروز بیشتر شبیه یک طنز تلخ سیاسی به نظر می‌رسد
ادامه مطلب آخرش چه شد؟ هم جنگ شد هم مذاکره شد هم وسط جنگ مذاکره شد هم وسط مذاکره دوباره جنگ شد واقعاً اگر قرار بود کسی یک جمله بگوید و همه‌چیز دقیقاً برعکس آن اتفاق بیفتد، بهتر از این نمی‌شد. هر بار یک وعده، هر بار یک شعار، و چندی بعد درست خلاف همان در واقعیت رخ داد. برای مردم، این جمله حالا دیگر یک موضع سیاسی نیست، بیشتر تبدیل شده به نمادی از تناقض، سردرگمی و طنز تلخ روزگار. هر بار که این جمله یادآوری می‌شود، بیشتر از آنکه حس اطمینان بدهد، لبخندی تلخ و همراه با تمسخر روی لب‌ها می‌آورد. چون مردم با چشم خودشان دیدند که چطور چیزی که با قاطعیت رد می‌شد، بعدها به واقعیت روزمره تبدیل شد. هم جنگ شد هم مذاکره شد هم در دل جنگ، مذاکره شکل گرفت هم در دل مذاکره، دوباره بوی جنگ بلند شد این تناقض‌ها برای مردم فقط یک شوخی نیست، بلکه بخشی از تجربه تلخی است که سال‌ها با آن زندگی کرده‌اند. برای همین است که این جمله امروز بیشتر شبیه یک جوک سیاسی تکرارشونده در ذهن جامعه مانده است.

از سفره مردم تا اینترنت؛ انفجار ۲۰۰۰ درصدی قیمت فیلترشکن

یک روز نان را از سفره مردم گرفتند یک روز گوشت را به رؤیا تبدیل کردند حالا نوبت نفس‌کشیدن در فضای مجازی رسیده است قیمت فیلترشکن به جایی رسیده که خرید یک بسته اینترنت با چند کیلو گوشت برابری می‌کند این دیگر فقط گرانی نیست، این یک فاجعه تمام‌عیار است
ادامه مطلب وقتی مردم برای دسترسی به اینترنت آزاد باید هزینه‌ای بدهند که با غذای یک خانواده برابری می‌کند، دیگر بحث فقط تکنولوژی و ارتباط نیست، این مسئله مستقیماً به معیشت و کرامت انسانی گره خورده است. یعنی یک خانواده باید بین سیر کردن شکم و شنیده شدن صدایش یکی را انتخاب کند. این روزها کاربر ایرانی برای اینکه فقط بتواند یک پیام ساده بفرستد، یک تصویر منتشر کند یا صدایش را به بیرون از مرزها برساند، مجبور است از سفره خودش بزند. یعنی حق ارتباط و دیده شدن، تبدیل به کالایی لوکس شده که فقط با هزینه‌ای سنگین قابل دسترسی است. این وضعیت فقط یک افزایش قیمت نیست، بلکه نمادی از فشار مضاعفی است که بر زندگی روزمره مردم تحمیل شده. مردم نه فقط برای نان، مسکن و دارو، بلکه برای یک اتصال ساده به جهان بیرون هم باید هزینه‌ای بدهند که مستقیماً از نیازهای اولیه زندگی‌شان کم می‌شود. وقتی قیمت یک ابزار ساده برای عبور از محدودیت‌ها تا این حد بالا می‌رود، معنایش این است که فشار از اقتصاد عبور کرده و وارد حریم ارتباطات و آزادی فردی شده است. یعنی حتی شنیده شدن و دیده شدن هم برای مردم به بهایی سنگین وابسته شده است. این دیگر فقط عدد و رقم نیست؛ این تصویر تلخی از جامعه‌ای است که در آن مردم برای ابتدایی‌ترین حق خود یعنی ارتباط آزاد، باید از گوشت سفره‌شان بزنند.

۱۵ فروردین، ۱۴۰۵

از سرکوب تا فروپاشی روان؛ ده سال مهاجرت اجباری

ده سال از روزی می‌گذرد که ناچار شدم وطنم را ترک کنم من مهاجرت را انتخاب نکردم، این سرکوب، تهدید و ناامن‌کردن زندگی بود که مرا از خانه، شهر، زبان و ریشه‌هایم جدا کرد آن روز فکر می‌کردم شاید بیرون از آن فضای خفقان بتوانم دوباره زندگی را از نو بسازم فکر می‌کردم شاید بالاخره آرامشی را که از من گرفته شده بود، پس بگیرم اما حالا که ده سال گذشته، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم این سال‌ها چیزی جز یک جنگ خاموش و طولانی نبوده است
ادامه مطلب جنگی که نه در خیابان، بلکه در عمق ذهن و روحم ادامه پیدا کرد هر روز بخشی از من را با خودش برد؛ بخشی از امید، بخشی از آرامش، بخشی از آن آدمی که روزی بودم در این ده سال، شب و روز تلاش کردم زندگی‌ام را دوباره بسازم از یادگرفتن زبان و فرهنگ جدید گرفته تا ساختن مهارت، کارکردن، درس‌خواندن و تلاش برای ایستادن روی پای خودم هر چیزی که امروز دارم، حاصل سال‌ها بی‌خوابی، اضطراب، اشک و جنگیدن با تنهایی بوده است هیچ‌کس جز خودم نمی‌تواند بفهمد این ده سال بر من چه گذشته است آدم مهاجر فقط از یک کشور نمی‌رود بخشی از وجودش همان‌جا می‌ماند هر روز با دلتنگی برای خیابان‌هایی که در آن بزرگ شده، برای زبان مادری، برای آدم‌هایی که دوستشان دارد و برای حس امنیتی که از او گرفته شده، زندگی می‌کند همه فکر می‌کنند مهاجرت یعنی فرصت، یعنی آزادی، یعنی شروع تازه اما برای من، این ده سال بیشتر شبیه راه‌رفتن در تونلی بی‌انتها بود هرچه جلوتر رفتم، فشارها بیشتر شد تلاش کردم خودم را نگه دارم، قوی بمانم و به خودم ثابت کنم این همه رنج بی‌نتیجه نبوده اما حقیقت این است که این سال‌ها آرام‌آرام روانم را فرسوده کردند تنهایی، دوری، حس بی‌پناهی، فشار برای ساختن آینده در کشوری غریب و خاطرات سرکوب و تهدید، همه با هم دست به دست دادند تا ذهنم را از درون بشکنند ده سال تمام جنگیدم تا زندگی‌ای بسازم که ارزشش را فقط خودم می‌دانم شب‌هایی بود که تا صبح بیدار ماندم؛ هم کار کردم، هم درس خواندم، هم برای ساختن آینده‌ام جنگیدم اما حالا به جای آن زندگی آرام و شادی که حقم بود، کارم به جایی رسیده که در بیمارستان اعصاب و روان بستری هستم این فروپاشی ناگهانی نبود این نتیجه‌ی ده سال فشار و زخم‌هایی است که دیده نمی‌شوند زخم‌های روانی همیشه بی‌صدا هستند، اما از هر زخمی عمیق‌ترند این دل‌نوشته را از دل همان خستگی می‌نویسم از جایی که دیگر هیچ نقابی باقی نمانده است می‌خواهم کسی بداند که ده سال مهاجرت اجباری و جنگیدن در غربت، چگونه می‌تواند یک انسان را تا مرز فروپاشی روانی پیش ببرد

#مهساامینی #vvmiran @baschariyat #MahsaAmini

ده سال زجر و نبرد با سایه‌های رژیم

ده سال از زندگی‌ام را گذاشتم روی پاهای خودم، شب و روز کار کردم، مهارت یاد گرفتم، فکر کردم نتیجه‌اش یک زندگی شاد و آرام خواهد بود هر قدمی که برداشتم، با فشار و محدودیت همراه بود. قوانین و رفتارهای وحشیانه‌ی رژیم جمهوری اسلامی، مثل طناب‌های ضخیمی بودند که به پایم بسته بودند و هر بار که می‌خواستم یک قدم بردارم، من را می‌کشیدند عقب. هیچ کس نفهمید که من چه زحمت‌ها و تلاش‌هایی کردم، چه شکست‌ها و فشارهایی تحمل کردم تا مهارت‌ها و آینده‌ای بسازم که حقم بود هر موفقیت کوچک، با استرس، ترس و دلهره همراه بود. ده سال زحمت و امید تبدیل شد به زخم روحی و درد روانی که هنوز تازه‌اند. هر روزی که گذشت، حس کردم چیزی از من ربوده شد؛ آزادی، آرامش، شادی، همه چیزهایی که باید سهم من از زندگی می‌بود، حالا فقط خاطره و زخم‌اند
ادامه مطلب به جای زندگی شاد، حالا اینجا هستم، در بیمارستان اعصاب و روان، و دارم دلنوشته می‌نویسم. می‌نویسم چون می‌خواهم خشمم بیرون بریزد، می‌خواهم کسی بفهمد که زندگی در سایه‌ی یک رژیم فاشیست و دیکتاتور چه هزینه‌ی سنگینی دارد. این متن برای من و همه کسانی است که تحت فشار و ظلم زندگی کردند و هنوز صدایشان شنیده نشده ده سال تمام سرمایه‌گذاری روی آینده‌ام، حالا نتیجه‌اش تحمل زخم و شکست و بستری شدن است. با این حال، هنوز هستم، هنوز می‌نویسم، هنوز می‌خواهم که کسی بفهمد حتی وقتی همه چیز از دست می‌رود، انسان هنوز می‌تواند وجود داشته باشد و دردش را به جهان منتقل کند هر روز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر فشار، تهدید و محدودیت‌های رژیم بی‌رحم، زندگی آدم‌ها را خراب می‌کند. من هنوز اینجا هستم و دارم با تمام درد و خشمم می‌نویسم. می‌خواهم همه بدانند که هیچ دستاورد و هیچ زحمتی که صرف زندگی و مهارت‌هایم کردم، بدون هزینه نمانده است و حتی وقتی که جسم و روان تحت فشار است، صدا باید شنیده شود این دلنوشته را از بیمارستان روان می‌نویسم، به جای یک زندگی شاد، و می‌خواهم که کسی بفهمد چه بلایی سر زندگی‌ام آمده، چه دستاوردهایی از من ربوده شده و چقدر فشار و سرکوب می‌تواند یک انسان را به لبه‌ی نابودی روانی برساند. با این حال، نوشتن باعث می‌شود ذره‌ای امید و حس وجودم باقی بماند و نشان می‌دهد که حتی در تاریکی، انسان هنوز صدای خود را دارد کانون دفاع از حقوق بشر در ایران

#مهساامینی #vvmiran @baschariyat #MahsaAmini

۱۳ فروردین، ۱۴۰۵

ترامپ و ایران؛ دیپلماسی شکست‌خورده و آغاز حمله

ترامپ و ایران؛ دیپلماسی شکست‌خورده و آغاز حمله

اظهارات اخیر دونالد ترامپ درباره ایران، بار دیگر این کشور را در مرکز توجه رسانه‌ها و افکار عمومی جهان قرار داده است. او با اشاره به سرکوب اعتراضات و ادعای کشته شدن ده‌ها هزار شهروند، تأکید کرده که جمهوری اسلامی نباید هرگز به سلاح هسته‌ای دست پیدا کند و در عین حال مدعی شده که ترجیح نخست او مسیر دیپلماسی بوده است :contentReference[oaicite:0]{index=0}

سلول به سلول بی‌عدالتی؛ جنگ و فروپاشی حقوق زندانیان

سلول به سلول بی‌عدالتی؛ جنگ و فروپاشی حقوق زندانیان

در دل هر بحران، نخستین صداهایی که خاموش می‌شوند، صداهای پشت میله‌ها هستند. زندانیان در ایران سال‌هاست که حتی در شرایط عادی نیز از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی محروم مانده‌اند و اکنون در سایه جنگ و آشوب، این محرومیت به مرحله‌ای عریان‌تر و بی‌رحمانه‌تر رسیده است

هشدار سازمان ملل؛ بازداشت‌های گسترده و اعدام‌ها زیر سایه جنگ

هشدار سازمان ملل؛ بازداشت‌های گسترده و اعدام‌ها زیر سایه جنگ

در روزهایی که سایه جنگ، تهدیدهای نظامی و تنش‌های سیاسی بر ایران سنگینی می‌کند، هشدار تازه کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل بار دیگر توجه جهان را به وضعیت نگران‌کننده حقوق بشر در ایران جلب کرده است؛ وضعیتی که هزاران بازداشت، احکام اعدام و محدودیت‌های شدید بر آزادی بیان و تجمع، اضطراب و وحشت گسترده‌ای در جامعه ایجاد کرده است

غربت، ترس و سکوت؛ وقتی فاصله با خانه روح را می‌لرزاند

«گاهی فکر می‌کنم هر تماس تلفنی با خانواده مثل نفس کشیدن است، و وقتی این نفس‌ها قطع می‌شوند، زندگی به سکوت و وحشت تبدیل می‌شود» این جمله، روایت میلیون‌ها مهاجر ایرانی است که در غربت زندگی می‌کنند و دلشان به خانواده‌هایشان گره خورده است

وقتی جنگ، اینترنت و دوری، روح مهاجر را می‌شکند

وقتی جنگ، اینترنت و دوری، روح مهاجر را می‌شکند

برای بسیاری از ایرانیانی که مهاجرت کرده‌اند، تمام دلخوشی زندگی در غربت به یک تماس ساده با خانه خلاصه می‌شود؛ صدای پدر، نگرانی‌های آرام مادر، تصویر لبخند خانواده و اطمینان از اینکه عزیزانشان زنده، سالم و در امان هستند. اما وقتی جنگ، سانسور و قطع ارتباطات این رشته نازک را پاره می‌کند، چیزی فراتر از یک تماس از دست می‌رود؛ بخشی از روح انسان فرو می‌ریزد

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...