وقتی جنگ، اینترنت و دوری، روح مهاجر را میشکند
برای بسیاری از ایرانیانی که مهاجرت کردهاند، تمام دلخوشی زندگی در غربت به یک تماس ساده با خانه خلاصه میشود؛ صدای پدر، نگرانیهای آرام مادر، تصویر لبخند خانواده و اطمینان از اینکه عزیزانشان زنده، سالم و در امان هستند. اما وقتی جنگ، سانسور و قطع ارتباطات این رشته نازک را پاره میکند، چیزی فراتر از یک تماس از دست میرود؛ بخشی از روح انسان فرو میریزد
ادامه مطلب
تمام دلخوشی یک مهاجر، صدای خانه است
کسی که مهاجرت میکند، فقط از یک جغرافیا دور نمیشود؛ از خاطرات، از آغوش خانواده، از سفرههای مشترک، از بوی خانه و از امنیت عاطفی خود فاصله میگیرد. برای چنین انسانی، تماس با پدر و مادر تنها یک ارتباط روزمره نیست، بلکه طناب نجاتی است که او را از سقوط در تنهایی نجات میدهد
هر شب، هر صبح، هر پیام کوتاه و هر تماس تصویری برای یک مهاجر، معنای زندگی دارد. شنیدن صدای مادر که میگوید «خوبی؟» یا پدری که با صدایی آرام میپرسد «مواظب خودت هستی؟» میتواند تمام فشارهای زندگی در غربت را قابل تحمل کند
وقتی جنگ و سانسور این رشته را قطع میکند
اما حالا تصور کنید که این تنها دلخوشی، بهخاطر جنگ، تنشهای سیاسی و سانسور شدید اینترنت از بین برود. نه تماسی وصل میشود، نه پیامی میرسد، نه خبری از خانه وجود دارد. فقط سکوت است و هزاران سناریوی ترسناک که در ذهن فرد تکرار میشود
آیا پدر و مادر سالماند؟ آیا خانهشان در امان است؟ آیا صدای انفجار نزدیک آنها بوده؟ آیا دارو دارند؟ آیا غذا دارند؟ آیا زندهاند؟
این پرسشها مثل خوره به جان انسان میافتد و شب و روز را از او میگیرد
برای یک مهاجر، این بیخبری تنها اضطراب نیست؛ شکنجه روانی است. ذهن او مدام میان امید و وحشت در رفتوآمد است و همین فرسایش روانی میتواند انسان را تا مرز فروپاشی کامل ببرد
افسردگی، فروپاشی روان و بستری شدن
این وضعیت برای بسیاری از ایرانیان خارج از کشور دیگر فقط یک نگرانی ساده نیست. دلشورههای مداوم، بیخوابی، حملات اضطرابی، تپش قلب، گریههای ناگهانی و احساس عجز، کمکم به افسردگی شدید تبدیل میشود
وقتی فرد روزها و شبها از خانوادهاش بیخبر میماند، بدن و ذهن دیگر تاب نمیآورند. بسیاری از افراد دچار فروپاشی روانی میشوند و ناچار به مراجعه به مراکز رواندرمانی یا حتی بستری در مراکز سلامت روان میشوند. این فقط یک بیماری شخصی نیست؛ نتیجه مستقیم فشارهای بیرونی، جنگ و قطع ارتباطات انسانی است
گناه این انسانها چیست؟
سؤال اصلی اینجاست؛ گناه این افراد چیست؟
گناه جوانی که برای ساختن آینده بهتر مهاجرت کرده و تنها امیدش تماس با خانوادهاش بوده چیست؟
گناه مادری که هر شب با اشک به صفحه خاموش گوشی نگاه میکند چیست؟
گناه پدری که نمیتواند صدای فرزند دورافتادهاش را بشنود چیست؟
چرا باید زندگی میلیونها نفر اینگونه در اضطراب، ترس و فروپاشی روانی بگذرد؟
چرا تصمیمهای سیاسی، جنگ و سانسور باید مستقیماً به جان و روان مردم عادی حمله کند؟
چرا باید یک تماس ساده با خانه، به رؤیایی دستنیافتنی تبدیل شود؟
رنجی که همه میتوانند درکش کنند
این درد، درد یک نفر نیست؛ درد میلیونها انسان است. هر کسی که دوری از خانواده را تجربه کرده باشد، میتواند عمق این زخم را بفهمد. انسان بدون ارتباط عاطفی، بدون خبر از عزیزانش، بهتدریج درون خود فرو میریزد
این مقاله فقط درباره یک فرد نیست؛ درباره تمام ایرانیانی است که در غربت، زیر فشار بیخبری از خانه، با افسردگی، اضطراب و ترس زندگی میکنند. انسانهایی که نه در میدان جنگ هستند و نه در تصمیمهای سیاسی نقشی داشتهاند، اما سنگینترین بار آن را بر دوش میکشند
بزرگترین تراژدی اینجاست که قربانیان اصلی همیشه مردم عادیاند؛ همانهایی که فقط میخواهند صدای عزیزانشان را بشنوند و بدانند خانوادهشان هنوز نفس میکشد
کانون دفاع از حقوق بشر در ایران
#مهساامینی #vvmiran @baschariyat #MahsaAmini
|