Translate

۱۳ فروردین، ۱۴۰۵

غربت، ترس و سکوت؛ وقتی فاصله با خانه روح را می‌لرزاند

«گاهی فکر می‌کنم هر تماس تلفنی با خانواده مثل نفس کشیدن است، و وقتی این نفس‌ها قطع می‌شوند، زندگی به سکوت و وحشت تبدیل می‌شود» این جمله، روایت میلیون‌ها مهاجر ایرانی است که در غربت زندگی می‌کنند و دلشان به خانواده‌هایشان گره خورده است

ادامه مطلب

اکنون، وقتی رژیم با جنگ و سانسور شدید اینترنت، امکان ارتباط ساده با عزیزان را از میان می‌برد، دلشوره، اضطراب و افسردگی به زندگی آنها رخنه می‌کند و بسیاری را به بیمارستان‌های روانی می‌کشاند. برای این افراد، غربت فقط فاصله جغرافیایی نیست؛ این غربت یک زندان روانی است که در آن خاطرات، نگرانی‌ها و ترس‌های بی‌پایان، آرامش را از آنها می‌گیرد. هر بار که تماس با خانواده قطع می‌شود، حس بی‌قدرتی و ناکامی موج می‌زند و احساس می‌کنند در برابر دنیا و قدرت‌های نامرئی تنها هستند

اضطراب ناشی از خبرهای ناگهانی جنگ و محدودیت‌های ارتباطی، به بی‌خوابی و حتی حملات پانیک تبدیل می‌شود. برخی از آنها مجبور می‌شوند بستری شوند، قرص بخورند و روزها در اتاق‌های سفید و سرد مراکز روان‌درمانی سپری کنند؛ جایی که هر صدای کوچک یادآور زخم‌های روحی است که هیچ‌کس جز خودشان آنها را لمس نکرده است

اما سؤال بزرگ این است: وقتی از این بحران بیرون می‌آییم، آیا می‌توانیم دوباره شاد و پرانرژی باشیم؟ آیا می‌توانیم حس امید و زندگی را بازگردانیم، بدون آنکه سایه ترس‌ها و وحشت‌ها همیشه با ما باشد؟ پاسخ ممکن است ساده نباشد، اما تجربه نشان می‌دهد روح انسان انعطاف‌پذیر است. حتی پس از تاریک‌ترین شب‌ها، با حمایت خانواده، دوستان و متخصصان، هر کسی می‌تواند قدمی به سوی زندگی واقعی، پرانرژی و امیدوار بردارد

این زخم‌ها ممکن است برای همیشه با ما باشند، اما با صبر، عشق و مراقبت، می‌توان یاد گرفت که دوباره لبخند بزنیم، نفس عمیق بکشیم و از هر تماس، هر لحظه کوچک زندگی و هر فرصت تازه برای شادی لذت ببریم. غربت و درد نمی‌تواند کامل ما را نابود کند؛ بلکه می‌تواند ما را عمیق‌تر، حساس‌تر و ارزشمندتر سازد

زندگی دوباره ممکن است متفاوت باشد، اما پر از معنا، امید و توانایی است. حتی پس از طوفان، رودخانه روان می‌شود، روح دوباره زندگی می‌کند و انسان می‌تواند دوباره احساس کند که هنوز زنده است، هنوز ارزشمند است و هنوز حق دارد که خوشحال باشد

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...