Translate

۱۵ فروردین، ۱۴۰۵

از سرکوب تا فروپاشی روان؛ ده سال مهاجرت اجباری

ده سال از روزی می‌گذرد که ناچار شدم وطنم را ترک کنم من مهاجرت را انتخاب نکردم، این سرکوب، تهدید و ناامن‌کردن زندگی بود که مرا از خانه، شهر، زبان و ریشه‌هایم جدا کرد آن روز فکر می‌کردم شاید بیرون از آن فضای خفقان بتوانم دوباره زندگی را از نو بسازم فکر می‌کردم شاید بالاخره آرامشی را که از من گرفته شده بود، پس بگیرم اما حالا که ده سال گذشته، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم این سال‌ها چیزی جز یک جنگ خاموش و طولانی نبوده است
ادامه مطلب جنگی که نه در خیابان، بلکه در عمق ذهن و روحم ادامه پیدا کرد هر روز بخشی از من را با خودش برد؛ بخشی از امید، بخشی از آرامش، بخشی از آن آدمی که روزی بودم در این ده سال، شب و روز تلاش کردم زندگی‌ام را دوباره بسازم از یادگرفتن زبان و فرهنگ جدید گرفته تا ساختن مهارت، کارکردن، درس‌خواندن و تلاش برای ایستادن روی پای خودم هر چیزی که امروز دارم، حاصل سال‌ها بی‌خوابی، اضطراب، اشک و جنگیدن با تنهایی بوده است هیچ‌کس جز خودم نمی‌تواند بفهمد این ده سال بر من چه گذشته است آدم مهاجر فقط از یک کشور نمی‌رود بخشی از وجودش همان‌جا می‌ماند هر روز با دلتنگی برای خیابان‌هایی که در آن بزرگ شده، برای زبان مادری، برای آدم‌هایی که دوستشان دارد و برای حس امنیتی که از او گرفته شده، زندگی می‌کند همه فکر می‌کنند مهاجرت یعنی فرصت، یعنی آزادی، یعنی شروع تازه اما برای من، این ده سال بیشتر شبیه راه‌رفتن در تونلی بی‌انتها بود هرچه جلوتر رفتم، فشارها بیشتر شد تلاش کردم خودم را نگه دارم، قوی بمانم و به خودم ثابت کنم این همه رنج بی‌نتیجه نبوده اما حقیقت این است که این سال‌ها آرام‌آرام روانم را فرسوده کردند تنهایی، دوری، حس بی‌پناهی، فشار برای ساختن آینده در کشوری غریب و خاطرات سرکوب و تهدید، همه با هم دست به دست دادند تا ذهنم را از درون بشکنند ده سال تمام جنگیدم تا زندگی‌ای بسازم که ارزشش را فقط خودم می‌دانم شب‌هایی بود که تا صبح بیدار ماندم؛ هم کار کردم، هم درس خواندم، هم برای ساختن آینده‌ام جنگیدم اما حالا به جای آن زندگی آرام و شادی که حقم بود، کارم به جایی رسیده که در بیمارستان اعصاب و روان بستری هستم این فروپاشی ناگهانی نبود این نتیجه‌ی ده سال فشار و زخم‌هایی است که دیده نمی‌شوند زخم‌های روانی همیشه بی‌صدا هستند، اما از هر زخمی عمیق‌ترند این دل‌نوشته را از دل همان خستگی می‌نویسم از جایی که دیگر هیچ نقابی باقی نمانده است می‌خواهم کسی بداند که ده سال مهاجرت اجباری و جنگیدن در غربت، چگونه می‌تواند یک انسان را تا مرز فروپاشی روانی پیش ببرد

#مهساامینی #vvmiran @baschariyat #MahsaAmini

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...