Translate

۱۵ فروردین، ۱۴۰۵

ده سال زجر و نبرد با سایه‌های رژیم

ده سال از زندگی‌ام را گذاشتم روی پاهای خودم، شب و روز کار کردم، مهارت یاد گرفتم، فکر کردم نتیجه‌اش یک زندگی شاد و آرام خواهد بود هر قدمی که برداشتم، با فشار و محدودیت همراه بود. قوانین و رفتارهای وحشیانه‌ی رژیم جمهوری اسلامی، مثل طناب‌های ضخیمی بودند که به پایم بسته بودند و هر بار که می‌خواستم یک قدم بردارم، من را می‌کشیدند عقب. هیچ کس نفهمید که من چه زحمت‌ها و تلاش‌هایی کردم، چه شکست‌ها و فشارهایی تحمل کردم تا مهارت‌ها و آینده‌ای بسازم که حقم بود هر موفقیت کوچک، با استرس، ترس و دلهره همراه بود. ده سال زحمت و امید تبدیل شد به زخم روحی و درد روانی که هنوز تازه‌اند. هر روزی که گذشت، حس کردم چیزی از من ربوده شد؛ آزادی، آرامش، شادی، همه چیزهایی که باید سهم من از زندگی می‌بود، حالا فقط خاطره و زخم‌اند
ادامه مطلب به جای زندگی شاد، حالا اینجا هستم، در بیمارستان اعصاب و روان، و دارم دلنوشته می‌نویسم. می‌نویسم چون می‌خواهم خشمم بیرون بریزد، می‌خواهم کسی بفهمد که زندگی در سایه‌ی یک رژیم فاشیست و دیکتاتور چه هزینه‌ی سنگینی دارد. این متن برای من و همه کسانی است که تحت فشار و ظلم زندگی کردند و هنوز صدایشان شنیده نشده ده سال تمام سرمایه‌گذاری روی آینده‌ام، حالا نتیجه‌اش تحمل زخم و شکست و بستری شدن است. با این حال، هنوز هستم، هنوز می‌نویسم، هنوز می‌خواهم که کسی بفهمد حتی وقتی همه چیز از دست می‌رود، انسان هنوز می‌تواند وجود داشته باشد و دردش را به جهان منتقل کند هر روز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر فشار، تهدید و محدودیت‌های رژیم بی‌رحم، زندگی آدم‌ها را خراب می‌کند. من هنوز اینجا هستم و دارم با تمام درد و خشمم می‌نویسم. می‌خواهم همه بدانند که هیچ دستاورد و هیچ زحمتی که صرف زندگی و مهارت‌هایم کردم، بدون هزینه نمانده است و حتی وقتی که جسم و روان تحت فشار است، صدا باید شنیده شود این دلنوشته را از بیمارستان روان می‌نویسم، به جای یک زندگی شاد، و می‌خواهم که کسی بفهمد چه بلایی سر زندگی‌ام آمده، چه دستاوردهایی از من ربوده شده و چقدر فشار و سرکوب می‌تواند یک انسان را به لبه‌ی نابودی روانی برساند. با این حال، نوشتن باعث می‌شود ذره‌ای امید و حس وجودم باقی بماند و نشان می‌دهد که حتی در تاریکی، انسان هنوز صدای خود را دارد کانون دفاع از حقوق بشر در ایران

#مهساامینی #vvmiran @baschariyat #MahsaAmini

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...