Translate

۳۱ فروردین، ۱۴۰۵

ما قرار نبود نماد مقاومت باشیم

ما به این دنیا نیومدیم که نماد مقاومت باشیم نیومدیم که هر روز بجنگیم، دوام بیاریم و فقط زنده بمونیم ما اومده بودیم عاشق بشیم، سفر بریم، بخندیم و شب‌ها بدون ترس بخوابیم اومده بودیم زندگی کنیم، نه اینکه فقط ازش عبور کنیم ولی یه جایی از مسیر، همه‌چیز عوض شد
ادامه مطلب من یه جوان ایرانی‌ام؛ نسلی که بیشتر از اینکه زندگی کنه، یاد گرفته چطور دوام بیاره. از همون اول بهمون گفتن باید قوی باشیم، باید تحمل کنیم، باید بسازیم، باید بگذریم. ولی هیچ‌وقت کسی نگفت چرا باید این‌همه فشار رو تحمل کنیم برای یه چیزی که اسمش رو گذاشتن «زندگی». ما قرار نبود این‌قدر زود خسته بشیم. قرار نبود دغدغه‌هامون از جنس بقا باشه. قرار نبود شب‌ها با فکر فردا بیدار بمونیم و صبح‌ها با اضطراب بیدار شیم. ما هم مثل بقیه آدم‌های دنیا آرزوهای ساده داشتیم؛ یه عشق آروم، یه کار معمولی، یه سفر بی‌دغدغه، یه خنده واقعی. ولی اینجا، زندگی تبدیل شده به یه مسابقه‌ی بی‌پایان برای نفس کشیدن. هر روز یه بحران جدید، یه فشار تازه، یه ناامیدی که یواش‌یواش میاد و توی آدم ریشه می‌دونه. ما یاد گرفتیم بخندیم، ولی ته اون خنده‌ها همیشه یه چیزی شکسته. گاهی فکر می‌کنم ما نسلی هستیم که خیلی چیزها رو تجربه نکردیم؛ نه آرامش واقعی، نه امنیت واقعی، نه حتی شادی ساده و بی‌دلیل. همه‌چیز برای ما با «اما» همراه بوده. می‌خندیم، اما با ترس. برنامه می‌ریزیم، اما با تردید. عاشق می‌شیم، اما با نگرانی. ما یاد گرفتیم قوی باشیم، ولی هیچ‌کس نپرسید آیا اصلاً می‌خواستیم قوی باشیم؟ شاید ما فقط می‌خواستیم معمولی باشیم. مثل بقیه دنیا. بدون اینکه هر روز مجبور باشیم با هزار تا فشار و محدودیت بجنگیم. گاهی حس می‌کنم بزرگ‌ترین آرزوی ما، تبدیل شده به ساده‌ترین چیزها؛ یه شب خواب راحت، یه روز بدون استرس، یه لحظه بدون فکر به آینده‌ای که معلوم نیست چی می‌شه. این چیزها برای بقیه عادیه، ولی برای ما شبیه یه رؤیاست. ما نسلی هستیم که زود بزرگ شدیم. زود فهمیدیم دنیا اون‌جوری که باید باشه نیست. زود یاد گرفتیم که باید با شرایط کنار بیایم، حتی وقتی از درون داریم خرد می‌شیم. ولی با همه این‌ها، هنوز یه چیزی توی ما زنده است. یه امید کوچیک، یه جرقه‌ی زندگی، یه چیزی که نمی‌ذاره کامل خاموش بشیم. هنوز دلمون می‌خواد عاشق بشیم، هنوز دلمون می‌خواد سفر بریم، هنوز دلمون می‌خواد یه روز بدون ترس زندگی کنیم. شاید ما نماد مقاومت شدیم، اما انتخاب خودمون نبود. ما فقط آدم‌هایی بودیم که می‌خواستیم زندگی کنیم. همین.

#vvmiran @baschariyat

```

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...