Translate

۰۵ اردیبهشت، ۱۴۰۵

بذار تموم شه…؛ زندگی‌ای که همیشه عقب افتاد

بذار تموم شه…؛ زندگی‌ای که همیشه عقب افتاد

بذار کرونا بره بذار اعتراضات تموم شه بذار جنگ تموم شه بذار اینترنت وصل شه بذار یه کم اوضاع آروم شه

ادامه مطلب

ما نسل «بذار» بودیم. نسلی که همیشه یه چیزی جلوش بود، یه مانع، یه بحران، یه اتفاق که زندگی رو عقب می‌نداخت. همیشه گفتیم الان وقتش نیست، بذار بعداً. بذار وقتی شرایط بهتر شد. بذار وقتی اوضاع درست شد.

ولی این «بعداً» هیچ‌وقت نرسید. هر بار که یه چیزی تموم شد، یه چیز جدید شروع شد. یه بحران رفت، یکی دیگه جاش اومد. یه فشار کمتر شد، یه فشار جدید اضافه شد. انگار زندگی ما افتاده بود تو یه چرخه‌ی بی‌پایان از انتظار.

ما برنامه‌هامونو عقب انداختیم، آرزوهامونو گذاشتیم برای بعد، خوشی‌هامونو موکول کردیم به یه زمانی که هیچ‌وقت نیومد. گفتیم وقتی همه‌چی درست شد، اون‌وقت زندگی می‌کنیم. ولی حقیقت اینه که هیچ‌وقت «همه‌چی» درست نشد.

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین چیزی که از ما گرفته شد، زمان بود. زمانی که می‌تونستیم زندگی کنیم، ولی صرف صبر کردن شد. صبر برای شرایطی که قرار بود بهتر بشه، ولی فقط شکلش عوض شد.

ما نسلی شدیم که بیشتر از اینکه زندگی کنیم، منتظر موندیم. منتظر یه روز بهتر، یه موقعیت مناسب، یه لحظه‌ای که بالاخره بشه نفس راحت کشید.

و حالا وقتی برمی‌گردیم به پشت سر نگاه می‌کنیم، می‌بینیم بخش بزرگی از عمرمون گذشته… در حالی که هنوز داریم می‌گیم: بذار تموم شه…

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...