Translate

۰۹ اردیبهشت، ۱۴۰۵

پیروزی‌ای که درِ کلانتری هم باز نکرد

پیروزی‌ای که درِ کلانتری هم باز نکرد

میگن پیروزی بوده… از اون پیروزی‌هایی که باید حسش کنی، باید بهش افتخار کنی، باید تو زندگی روزمره لمسش کنی. ولی عجیب اینجاست که هنوز درِ خیلی از کلانتری‌ها بسته‌ست و پرسنلشون بیرون، وسط کوچه، با یه میز و صندلی کار مردم رو راه می‌ندازن.

ادامه مطلب

تصویر عجیبیه؛ جایی که باید نماد نظم و رسیدگی باشه، تبدیل شده به یه صحنه نصفه‌نیمه. نه کاملاً تعطیله، نه واقعاً فعاله. یه چیزی بین این دوتاست؛ مثل خیلی چیزهای دیگه.

میری میگی می‌خوام شکایت ثبت کنم، میگه پاس‌بخش اونوره. میری اونور، یکی دیگه میگه نه، برو یه جای دیگه. آخرش بیشتر از اینکه حس کنی کارت داره راه می‌افته، حس می‌کنی تو یه بازی بی‌پایان افتادی که هیچ‌کس دقیق نمی‌دونه باید چیکار کنه.

این مدل اداره شدن، فقط یه اتفاق کوچیک نیست؛ یه نشونه‌ست. نشونه‌ای از وضعیتی که توش، ساختارها هستن، ولی درست کار نمی‌کنن. همه‌چیز سر جاشه، اما انگار هیچ‌چیز سر جای خودش نیست.

اون چیزی که به اسم «پیروزی» تعریف میشه، وقتی به زندگی روزمره می‌رسه، باید خودش رو نشون بده. باید تو ساده‌ترین چیزها دیده بشه؛ تو یه مراجعه ساده، تو یه کار اداری معمولی. اما وقتی همون ساده‌ترین کار هم تبدیل به سردرگمی میشه، آدم ناخودآگاه می‌پرسه: این پیروزی دقیقاً کجاست؟

شاید مشکل اینه که بعضی چیزها فقط در حرف کامل و بی‌نقصن. وقتی به واقعیت می‌رسن، تازه معلوم میشه چقدر فاصله بین تعریف و تجربه وجود داره.

@Dirty_Kids

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...