Translate

۱۶ خرداد، ۱۴۰۵

بزرگ‌ترین فاجعه، عادی شدنِ فاجعه است

بزرگ‌ترین فاجعه، عادی شدنِ فاجعه است

بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که آدم فکر می‌کند هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. فکر می‌کنی تاریخ جلویشان می‌ایستد، مردم هر روز درباره‌شان حرف می‌زنند و جهان نمی‌گذارد زیر خاکستر خبرهای بعدی دفن شوند. اما حقیقت تلخ این است که انسان، حتی به وحشت هم عادت می‌کند.

ادامه مطلب

ما نسلی شدیم که تصاویر خشونت، سرکوب، اعدام، زندان و فروپاشی روانی را نه در کتاب‌های تاریخ، بلکه جلوی چشم خودمان دیدیم. نسلی که هر روز با خبر تازه‌ای از مرگ، فشار، شکنجه یا حذف روبه‌رو شد و کم‌کم یاد گرفت چطور با شوک دائمی زندگی کند.

ترسناک‌ترین بخش ماجرا فقط خودِ خشونت نیست؛ این است که جامعه کم‌کم نسبت به آن بی‌حس می‌شود. خبرها می‌آیند، چند ساعت همه درباره‌شان حرف می‌زنند و بعد زیر موج بحران بعدی گم می‌شوند؛ انگار ذهن آدم برای زنده ماندن مجبور شده بخشی از احساسش را خاموش کند.

اما بعضی زخم‌ها نباید عادی شوند. نباید تبدیل شوند به چند خط خبر، چند هشتگ یا چند پست گذرا. چون پشت هر عدد، یک انسان بوده؛ یک زندگی، یک خانواده، یک آینده، یک آدم که شاید فقط می‌خواسته معمولی زندگی کند.

خیلی‌ها هنوز عمق فاجعه را درک نکرده‌اند؛ اینکه وقتی خشونت سیستماتیک تبدیل به بخشی از زندگی روزمره شود، دیگر مسئله فقط سیاست نیست؛ مسئله فروپاشی اخلاق، امنیت و انسانیت است.

جامعه‌ای که مدام با ترس و سرکوب زندگی کند، کم‌کم فرسوده می‌شود. آدم‌ها خسته، عصبی و بی‌اعتماد می‌شوند. و درست وسط همین خستگی است که خطر فراموشی شروع می‌شود.

شاید تنها کاری که از دست خیلی‌ها برمی‌آید همین باشد؛ ثبت کردن، حرف زدن، نوشتن و نذاشتنِ اینکه حافظه جمعی پاک شود. چون حکومت‌ها معمولاً روی فراموشی حساب می‌کنند؛ روی اینکه زمان بگذرد، آدم‌ها خسته شوند و فاجعه تبدیل شود به بخشی از آرشیو خبرها.

اما بعضی اتفاق‌ها نباید فقط «خبر» بمانند. باید تبدیل شوند به حافظه‌ای که جامعه هرگز از دستش ندهد. چون بزرگ‌ترین پیروزیِ هر سرکوبی، فقط اعمال خشونت نیست؛ این است که بعد از مدتی، انگار هیچ‌چیز اتفاق نیفتاده باشد.

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...