Translate

۳۱ خرداد، ۱۴۰۵

ونس در آغاز مذاکره با ایران: این یک نشست تاریخی است

ونس در آغاز مذاکره با ایران: این یک نشست تاریخی است

**بازی دوگانه در صحنه سوئیس: سراب مذاکره و سایه تهدید بر زندگی مردم** تناقض حیرت‌انگیز و زننده‌ای که همزمان با آغاز آنچه «مذاکرات تاریخی» خوانده شده، از واشنگتن مخابره شد، نه تنها نشانه‌ای از آشفتگی در سیاست خارجی ایالات متحده است، بلکه بیش از آن، گواهی بر ماهیت عمیقاً ریاکارانه و بی‌پرده‌ی دیپلماسی در قرن بیست و یکم است. توصیف گفت‌وگوهای ایران و آمریکا توسط جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور، به عنوان «نشستی تاریخی» در همان لحظاتی که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت، در سکوی مجازی خود، ایران را به «ضربه سخت» تهدید می‌کند، چیزی فراتر از یک سوءتفاهم یا ناهماهنگی داخلی است. این یک نمایش بی‌پرده از تاکتیک «پلیس خوب، پلیس بد» در سطح کلان بین‌المللی است؛ نمایشی که بازیگران آن، نه تنها ارزش دیپلماسی را به سخره می‌گیرند، بلکه سرنوشت میلیون‌ها انسان را در هزارتوی بازی‌های قدرت و منافع سیاسی خود به گروگان می‌گیرند. **تحلیل اولیه: رقص دیپلماتیک یا توهین به شعور عمومی؟** عنوان «تاریخی» برای نشستی که در سایه سنگین تهدیدهای آشکار و بدون هیچ زمینه اعتمادسازی عمیق برگزار می‌شود، خود بزرگترین توهین به مفهوم تاریخ و دیپلماسی است. از یک سو، ونس سعی دارد با اعطای وزنه‌ای معنایی به این دور از گفت‌وگوها، آن را دستاوردی مهم جلوه دهد؛ شاید برای کسب اعتبار داخلی یا برای ارسال سیگنالی به جامعه جهانی مبنی بر گشودگی ایالات متحده. اما از سوی دیگر، پیام ترامپ، نه تنها هرگونه حسن‌نیت را نابود می‌کند، بلکه صراحتاً نشان می‌دهد که آمریکا حتی در پای میز مذاکره نیز دست از زبان تهدید و تحکم برنمی‌دارد. این رفتار دوگانه، چند احتمال را پیش روی تحلیل‌گر و در نهایت، مردم قرار می‌دهد: اول، آنکه این یک استراتژی عامدانه برای اعمال فشار حداکثری است؛ یعنی همزمان با باز کردن روزنه گفتگو، خط قرمزهای شدید و تهدیدهای بی‌محابا را نیز ابلاغ کنند تا طرف مقابل را در موضع ضعف کامل قرار دهند. دوم، آنکه نشانه‌ای از عدم انسجام و آشفتگی در بدنه حاکمه آمریکا است؛ جایی که مواضع رئیس‌جمهور و معاون او کاملاً متضاد است و به نظر می‌رسد هیچ‌گونه هماهنگی در بالاترین سطوح تصمیم‌گیری وجود ندارد. سوم، و از همه نگران‌کننده‌تر، آنکه این مذاکرات، اساساً فاقد اراده واقعی برای رسیدن به راه‌حل هستند و صرفاً نمایشی برای مصرف داخلی و خارجی است. مذاکراتی که در خاک سوئیس و با میانجی‌گری پاکستان و قطر برگزار می‌شود، باید بر پایه اصول شفافیت، احترام متقابل و اراده جدی برای حل بحران‌ها بنا شود. اما با چنین شروعی، ماهیت این گفت‌وگوها از یک تلاش دیپلماتیک به یک بازی سیاسی بدل می‌شود. ایران، در مواجهه با این سیگنال‌های متناقض، در موقعیت دشواری قرار می‌گیرد. آیا باید پیام ونس را جدی بگیرد و آن را نشانه گشایش بداند، یا تهدید ترامپ را هشدار نهایی تلقی کند و از هرگونه انعطاف بپرهیزد؟ این ابهام عامدانه یا ناخواسته، چالش بزرگی را در مسیر هرگونه پیشرفت واقعی ایجاد می‌کند و می‌تواند به سادگی بهانه‌ای برای عدم پیشرفت مذاکرات از هر دو سو باشد. واقعیت این است که چنین رفتاری، نه تنها به تقویت دیپلماسی کمکی نمی‌کند، بلکه به تخریب هر چه بیشتر اعتماد بین‌المللی و فرو ریختن آخرین ستون‌های اعتبار برای حل مسالمت‌آمیز اختلافات می‌انجامد. میانجی‌گران نیز در این بین، از جایگاه تسهیل‌گر بی‌طرف به ابزاری برای به انجام رساندن این نمایش مبدل می‌شوند و اعتبارشان زیر سؤال می‌رود. **پیامدهای اجتماعی: فرسایش امید در سایه ابهام دائمی** این تضاد فاحش و رفتار دوگانه، تأثیرات مخرب و عمیقی بر جوامع درگیر، به‌ویژه مردم ایران و منطقه خواهد داشت. سال‌هاست که زندگی روزمره، معیشت، امنیت روانی و آینده‌نگری مردم ایران تحت تأثیر مستقیم تنش‌های فزاینده و جنگ سرد دیپلماتیک میان کشورشان و ایالات متحده قرار گرفته است. هر زمزمه‌ای از مذاکره، هر دریچه‌ای از امید به کاهش تنش‌ها، برای مردمی که زیر بار تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی کمر خم کرده‌اند، معنای حیات‌بخش دارد. اما زمانی که این زمزمه‌ها با غرش تهدیدها در هم می‌آمیزد، نتیجه نهایی چیزی جز فرسایش اعتماد، ناامیدی و تشدید بی‌ثباتی روانی نیست. مردم در چنین شرایطی، در میان دو قطب متضاد گیر می‌افتند: امید واهی به گشایش از یک سو، و ترس دائمی از تشدید خشونت و درگیری از سوی دیگر. این نوسان شدید، برنامه‌ریزی برای آینده را غیرممکن می‌سازد. سرمایه‌گذاری‌های کوچک و بزرگ، چه در سطح فردی و چه در سطح کلان، تحت‌الشعاع این عدم قطعیت قرار می‌گیرند. کسب‌وکارها با رکود مواجه می‌شوند، تورم افسارگسیخته‌تر می‌شود و ارزش پول ملی سقوط می‌کند. طبقه متوسط به سرعت رو به تضعیف می‌رود و فقر گسترش می‌یابد. جامعه در چرخه‌ای بی‌پایان از انتظارات کاذب و سرخوردگی‌های پی‌درپی گرفتار می‌شود. این چرخه، نه تنها به بی‌ثباتی اقتصادی می‌انجامد، بلکه در بلندمدت، انسجام اجتماعی را نیز خدشه‌دار کرده و به افزایش نارضایتی‌ها، بی‌تفاوتی عمومی و مهاجرت نخبگان منجر می‌شود. مردم دیگر نمی‌دانند به کدام یک از سیگنال‌های ارسالی اعتماد کنند: آیا قرار است صلح شود یا جنگ؟ و این ابهام، خود نوعی جنگ روانی مزمن است که قربانی اصلی آن، آرامش و آینده شهروندان است. این بازی دوگانه سیاستمداران، هزینه اجتماعی گزافی دارد که عمدتاً از جیب مردمان عادی پرداخت می‌شود. **نقد تصمیمات: چرا دیپلماسی به ابزاری برای گروگان‌گیری بدل شده است؟** نقد تصمیمات در این برهه، باید بیش از هر چیز متوجه رویکردی باشد که دیپلماسی را به جای ابزاری برای حل منازعات، به میدانی برای نمایش قدرت و تاکتیک‌های فرسایشی تبدیل کرده است. از جانب ایالات متحده، طرح همزمان "مذاکرات تاریخی" و "تهدید به ضربه سخت" یک تصمیم استراتژیک (یا شاید ناهماهنگی استراتژیک) است که اعتبار هر دو را از بین می‌برد. اگر هدف، مذاکره‌ای سازنده است، چرا باید آن را با تهدیدی آشکار از جانب بالاترین مقام اجرایی کشور همراه کرد؟ این رویکرد، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، نشان از عدم بلوغ دیپلماتیک است و در بدبینانه‌ترین حالت، گویای نیتی پنهان برای به شکست کشاندن مذاکرات و انداختن تقصیر به گردن طرف مقابل. این "دیپلماسی باج‌گیری" که در آن تهدید جای منطق را می‌گیرد، به یک اصل مخرب در روابط بین‌الملل تبدیل شده و راه را برای هرگونه راه‌حل پایدار می‌بندد. از سوی دیگر، نقش ایران در پذیرش چنین چارچوبی نیز قابل نقد است. حضور در مذاکراتی که آغاز آن با تهدید صریح همزمان شده، ممکن است این سیگنال را ارسال کند که ایران حاضر به مذاکره تحت فشار است. این امر، نه تنها موضع چانه‌زنی ایران را تضعیف می‌کند، بلکه به طرف مقابل اجازه می‌دهد تا این الگوی فشار و تهدید را در آینده نیز تکرار کند. آیا ایران نباید با موضعی قاطع‌تر، بر ضرورت لغو تهدیدها پیش از آغاز هرگونه مذاکره‌ای تأکید می‌کرد؟ یا شاید راهبرد ایران نیز بر پایه بهره‌برداری از تناقضات داخلی آمریکا و سعی در به دست آوردن امتیاز از همین آشفتگی بنا شده باشد؟ در هر دو صورت، این بازی پیچیده و پرمخاطره، در نهایت به نفع هیچ‌یک از طرفین و به ویژه به نفع مردم عادی نخواهد بود. همچنین، نقش میانجی‌ها نیز باید زیر سؤال برود. پاکستان و قطر به عنوان تسهیل‌کنندگان، چه میزان از این تناقض آگاه بوده‌اند و آیا تلاشی برای جلوگیری از این رفتار دوگانه کرده‌اند؟ یا آنکه آن‌ها نیز در این بازی نقش‌هایی از پیش تعیین شده دارند؟ مسئولیت اخلاقی میانجی‌گری فراتر از صرفاً فراهم آوردن مکان گفتگو است؛ باید اطمینان حاصل شود که گفتگوها در فضای سازنده و بدون تهدید برگزار شود. نپذیرفتن این مسئولیت، به معنای شریک شدن در بازی‌های قدرت و نادیده گرفتن سرنوشت مردمان است. **اثر بر مردم: امیدهای برباد رفته در دالان دیپلماسی نمایشی** در نهایت، بازنده اصلی این نمایش دیپلماتیک، نه دولت‌ها و نه سیاستمداران، بلکه مردم عادی هستند. مردم ایران، سال‌هاست که چوب این سیاست‌های پیچیده و اغلب متناقض را خورده‌اند. وعده‌های گاه و بی‌گاه برای بهبود روابط، لغو تحریم‌ها، و گشایش‌های اقتصادی، همواره با واقعیت‌های تلخ و تهدیدهای جدید مواجه شده است. «تاریخی» خواندن نشستی که بلافاصله با تهدید به «ضربه سخت» همراه می‌شود، نه تنها امید را بر باد می‌دهد، بلکه حس تحقیر و بی‌اهمیت شمردن خواسته‌های اولیه مردم برای زندگی آرام و باثبات را تشدید می‌کند. تصور کنید فردی در ایران، که سال‌هاست تحت فشارهای اقتصادی زندگی می‌کند، با اشتیاق اخبار مربوط به مذاکرات را پیگیری می‌کند، به امید آنکه شاید دریچه‌ای برای بهبود معیشت و آینده فرزندانش باز شود. اما این امید، لحظاتی بعد با تهدید جنگ و تنش بیشتر، به یأس تبدیل می‌شود. این چرخه مداوم امید و یأس، سلامت روان جامعه را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد، به بی‌اعتمادی عمیق نسبت به هرگونه وعده سیاسی منجر می‌شود و شهروندان را از مشارکت سازنده در سرنوشت خود دلسرد می‌کند. مردم به این نتیجه می‌رسند که سرنوشت آن‌ها، صرفاً ابزاری در دست قدرت‌های بزرگ برای چانه‌زنی‌های ژئوپلیتیک است و هیچ‌کس واقعاً به رفاه و امنیت آن‌ها اهمیت نمی‌دهد. فرسایش ارزش پول ملی، افزایش بیکاری، محدودیت‌های بین‌المللی، و از همه مهمتر، از دست رفتن سرمایه اجتماعی و امید به آینده، همه و همه، نتیجه مستقیم و غیرقابل انکار این نوع دیپلماسی نمایشی و بازی‌های قدرت است. این وضعیت، به مرور زمان، نه تنها زندگی عادی را مختل می‌کند، بلکه می‌تواند به نارضایتی‌های عمیق‌تر و ناآرامی‌های اجتماعی گسترده‌تر دامن بزند. **جمع‌بندی: پایان بازی‌های ریاکارانه، آغاز دیپلماسی مسئولانه** آنچه در سوئیس رخ داد، نه یک «نشست تاریخی» در معنای واقعی کلمه، بلکه نمادی از پوچی و ریاکاری است که در بسیاری از تعاملات بین‌المللی امروز جریان دارد. این نمایش، بیش از آنکه به حل بحران‌ها کمک کند، به تعمیق بی‌اعتمادی، افزایش ابهام و قربانی کردن مردم در پای منافع سیاسی می‌انجامد. تاریخ واقعی، زمانی نوشته می‌شود که اراده‌ای جدی برای صلح و احترام متقابل وجود داشته باشد، نه آنکه تهدید و تطمیع همزمان بر سر میز مذاکره حاضر شوند. زمان آن فرا رسیده است که بازیگران اصلی این صحنه، از جمله ایالات متحده و ایران، دست از این بازی‌های دوگانه بردارند و به جای فریب افکار عمومی و گروگان گرفتن سرنوشت میلیون‌ها انسان، به دیپلماسی مسئولانه و شفاف روی بیاورند. دیپلماسی واقعی نیازمند صداقت، اراده سیاسی و پرهیز از هرگونه زورگویی و تهدید است. تا زمانی که این اصول رعایت نشود، هرگونه مذاکره‌ای، تنها سرابی از امید خواهد بود که در نهایت، به یأس و سرخوردگی بیشتر دامن می‌زند. هزینه این بازی‌های سیاسی، فراتر از ارقام و اعداد اقتصادی است؛ این هزینه را مردم با از دست دادن آرامش، امید و آینده خود می‌پردازند. تنها با پایان دادن به این دور باطل و حرکت به سمت تعاملات انسانی و مسئولانه، می‌توان به برقراری صلح پایدار و بهبود وضعیت معیشت و امنیت روانی مردم منطقه امیدوار بود. در غیر این صورت، این «نشست تاریخی» نیز مانند بسیاری از پیشینیان خود، تنها به فصلی دیگر در کتاب قطور ناامیدی‌ها تبدیل خواهد شد. #آزادی_بیان #کانون_دفاع_حقوق_بشر #vvmiran @baschariyat,@baschariyat https://safarbiekhtiyar.blogspot.com/ #safarbiekhtiyar

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...