مذاکرات ایران و آمریکا؛ عراقچی و قالیباف به فرستادگان آمریکا در سوئیس میپیوندند
**مذاکرات پنهان در پس پرده سوئیس: نمایش تکراری و تراژدی بیاعتمادی ملی** مجدداً شاهد تکرار یک نمایش دیپلماتیک هستیم؛ نمایشی که هر چند سال یک بار با تغییر بازیگران، اما با همان صحنهآرایی و همان اهداف مبهم، برپا میشود. خبر پیوستن عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، و محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس و رئیس هیئت مذاکرهکننده ایران، به فرستادگان کاخ سفید – استیو ویتکاف و جرد کوشنر – در سوئیس، برای دور جدیدی از مذاکرات احتمالی بر سر "توافق هستهای"، نه تنها نقطه امید جدیدی نیست، بلکه تداعیگر چرخهای باطل از امیدهای واهی، تصمیمات مبهم و پیامدهای ویرانگر داخلی است. این رویداد در بستر فقدان شفافیت، تداوم ریاکاری سیاسی و غفلت عمیق از رنجهای مردم ایران، باید به شدت مورد نقد و تحلیل قرار گیرد.
**1. تحلیل اولیه: ریاکاری در قلب دیپلماسی پنهان** حضور توأمان عباس عراقچی، دیپلمات کهنهکار و گرهخورده با توافق شکستخورده برجام، و محمد باقر قالیباف، چهره نظامی-سیاسی و رئیس قوه مقننه، در هیئت مذاکرهکننده ایرانی، در کنار فرستادگان غیرمتعارف و عمدتاً فاقد سابقه دیپلماتیک حرفهای کاخ سفید، پرسشهای بنیادین متعددی را برمیانگیزد. نخستین و مهمترین پرسش، به "چرا" و "اکنون" این مذاکرات بازمیگردد. دولت ایران بارها و با لحنی قاطع، هرگونه مذاکره مستقیم با ایالات متحده را رد کرده و آن را خط قرمز نامیده بود. شعار "نه مذاکره، نه جنگ" به دستاویزی برای توجیه سیاست خارجی تبدیل شده بود. حال چگونه است که در خفا، و بدون اطلاعرسانی شفاف به افکار عمومی، این دیدارها شکل میگیرد؟ این تناقض آشکار میان گفتار و کردار، چیزی نیست جز ریاکاری سیاسی و بازی با اعتماد عمومی. حضور قالیباف در رأس هیئت مذاکرهکننده، فارغ از سمت رسمی او به عنوان رئیس مجلس، معانی دیگری نیز دارد. آیا این به معنای عبور از سازوکارهای سنتی دیپلماتیک و سپردن پروندههای حساس ملی به چهرههایی است که شاید در زمینه دیپلماسی تخصصی حرفهای ندارند؟ آیا این تلاش برای ایجاد یک پوشش داخلی برای تصمیماتی است که از مدتها پیش در سطوح عالیتر گرفته شده و اکنون صرفاً در حال اجرایی شدن است؟ این ترکیب هیئت مذاکرهکننده، از سویی نشاندهنده بنبست دیپلماسی رسمی و از سوی دیگر، حکایت از تلاش برای گنجاندن طیفهای مختلف قدرت در فرآیند تصمیمگیری است؛ تلاشی که معمولاً به جای اجماع ملی، به پیچیدگی و ابهام بیشتر میانجامد. در سوی مقابل، حضور جرد کوشنر، داماد رئیسجمهور آمریکا، در هیئت آمریکایی نیز به همان اندازه سؤالبرانگیز است. کوشنر در گذشته نیز نقشهایی غیرمتعارف در دیپلماسی منطقهای ایفا کرده بود که نتایج مشخصی در پی نداشت. این انتخاب، بیشتر از آنکه نشانی از جدیت یا رویکرد حرفهای باشد، میتواند علامت این باشد که کاخ سفید نیز رویکردی غیرسنتی و شاید کمعمق نسبت به این مذاکرات دارد، یا اینکه به دنبال ایجاد یک کانال ارتباطی موازی و پنهان است که از چشمان نهادهای دیپلماتیک متعارف دور بماند. این مذاکرات در سوئیس، که کشوری بیطرف و نماد دیپلماسی پنهان و غیرشفاف است، خود مؤید این نکته است که طرفین، بیش از آنکه به دنبال شفافیت و مسئولیتپذیری در قبال افکار عمومی داخلی و بینالمللی باشند، در پی انجام یک معامله محرمانه هستند. "توافق هستهای احتمالی"؛ این عبارت مبهم، یادآور گذشته است. آیا قرار است دوباره به برجام بازگردیم؟ آیا توافق جدیدی در راه است؟ و آیا این توافق جدید، تضمینی برای پایداری خواهد داشت یا دوباره در چرخه تکرار فرسایش سیاسی قرار خواهد گرفت؟ مردم ایران، تجربه تلخ نقض پیمان و بازگشت تحریمها را به خوبی به خاطر دارند و این ابهامات، تنها به بیاعتمادی موجود دامن میزند. **2. پیامدهای اجتماعی: فرسایش امید و تشدید بیثباتی روانی** همزمان با آغاز این دور از مذاکرات پنهان در سوئیس، ایران درگیر بحرانهای عمیق اجتماعی و اقتصادی است. تورم لجامگسیخته، کاهش قدرت خرید، بیکاری فزاینده، فقر رو به گسترش، و از همه مهمتر، بیثباتی و پیشبینیناپذیری اقتصادی، به ستون فقرات جامعه ایران ضربه زده است. در چنین شرایطی، هرگونه خبر از مذاکرات هستهای، به جای آنکه منبع امید باشد، به ابزار جدیدی برای فرسایش روحی و روانی جامعه تبدیل میشود. مردم به خوبی درک کردهاند که سرنوشت زندگی روزمرهشان، نه در دست خودشان و نه در گرو برنامهریزیهای داخلی، بلکه به رشتههایی نامرئی از دیپلماسی پشت پرده گره خورده است که هر لحظه ممکن است پاره شود. سفرههای مردم کوچکتر شده و کرامت انسانی زیر بار فشارهای اقتصادی در حال له شدن است. آیا تصمیمگیرندگان در سوئیس، با خبرند که هزینه یک سفر خارجی، یک قلم غذای لوکس، یا یک شب اقامت در هتلی متوسط در تهران، برای بخش عظیمی از جامعه رؤیایی دستنیافتنی شده است؟ آیا میدانند که جوانان ایران، به جای اندیشیدن به آیندهای روشن در وطن، تنها به فکر مهاجرت و ترک سرزمین مادری خود هستند؟ این مذاکرات، حتی اگر به "توافق" هم منجر شود، تنها یک آرامش موقت و شکننده به همراه خواهد داشت، زیرا ریشههای مشکلات اقتصادی، نه فقط در تحریمها، که در سوءمدیریت، فساد سیستمی و عدم شفافیت داخلی نیز نهفته است. پیامد دیگر این دور از مذاکرات، تشدید "خستگی اجتماعی" است. مردم ایران سالهاست که درگیر این چرخه بیپایان "مذاکرات، توافق، نقض، تحریم" بودهاند. این چرخه، هر بار بخش دیگری از امیدها و اعتماد جامعه را نابود کرده است. نتیجه آن، بیتفاوتی عمومی نسبت به رویدادهای سیاسی و دیپلماتیک است، زیرا مردم به این باور رسیدهاند که این بازیها در نهایت هیچ گشایشی اساسی در زندگی آنها ایجاد نخواهد کرد. این بیتفاوتی، خود یکی از خطرناکترین پیامدهای اجتماعی است که میتواند به بیثباتی عمیقتر و از دست رفتن سرمایه اجتماعی منجر شود. **3. نقد تصمیمات: فقدان شفافیت و تسلیم به تاکتیکهای فرسایشی** تصمیم به اعزام هیئتی با ترکیب فعلی و انجام مذاکرات پشت درهای بسته، نشان از نارساییهای عمیق در فرآیند تصمیمگیری سیاست خارجی ایران دارد. این فقدان شفافیت، بیش از آنکه به استراتژی محرمانه دیپلماتیک مربوط باشد، به بیاعتمادی مزمن میان دولت و ملت دامن میزند. حق مردم است که بدانند مذاکرهکنندگان آنها چه کسانی هستند، با چه اختیاراتی پای میز مذاکره میروند، و چه خطوط قرمزی برای منافع ملی تعیین شده است. آیا قرار است سرنوشت هستهای کشور، که به تمامی ابعاد زندگی مردم گره خورده است، در پشت پردههای سوئیس و بدون اطلاع و تأیید ملی رقم بخورد؟ انتخاب قالیباف به عنوان رئیس هیئت مذاکرهکننده، فارغ از سابقه اجرایی و نظامی او، در حوزه دیپلماسی هستهای که نیازمند تخصص فنی، حقوقی و بینالمللی است، قابل نقد است. آیا این انتصاب، پیامی داخلی به افکار عمومی است که تندروها نیز در این فرآیند سهیماند؟ یا اینکه تلاشی برای مصونسازی تصمیمات احتمالی از انتقادهای داخلی است؟ این گونه تصمیمات، نه تنها به تقویت دیپلماسی ملی کمکی نمیکند، بلکه آن را به ابزاری برای بازیهای سیاسی داخلی و خارجی تبدیل میسازد. نقد دیگر، به عدم یادگیری از تجربیات گذشته بازمیگردد. برجام یک نمونه تاریخی از توافقی بود که با سرنوشت و امیدهای یک ملت بازی کرد و نهایتاً با خروج یکجانبه آمریکا به بنبست رسید. حال، با اعزام فرستادگانی از سوی کاخ سفید که مستقیماً با دولت ترامپ مرتبط بودهاند – دولتی که از برجام خارج شد – آیا تضمینی وجود دارد که این مذاکرات به سرنوشت مشابهی دچار نشود؟ آیا سازوکارهای حقوقی و بینالمللی کافی برای تضمین پایداری هر توافق احتمالی در نظر گرفته شده است؟ یا اینکه ایران دوباره در دام تاکتیکهای فرسایشی دیپلماتیک میافتد که هدف آن، نه رسیدن به یک راهحل پایدار، بلکه صرفاً مدیریت بحران و کشاندن زمان است؟ این سؤالات بیپاسخ، بار دیگر نشاندهنده نبود یک استراتژی بلندمدت و باثبات در سیاست خارجی است. **4. اثر بر مردم: گروگانگیری آینده یک ملت** مذاکرات هستهای، چه در ظاهر و چه در باطن، به ابزاری برای گروگانگیری آینده یک ملت تبدیل شده است. زندگی مردم ایران، از کوچکترین جزئیات معیشتی تا بزرگترین آرزوهای فردی و جمعی، تحت تأثیر مستقیم این بازیهای پیچیده و پنهان قرار گرفته است. نرخ ارز، قیمت مسکن، هزینه درمان، و حتی امکان سفر و تحصیل فرزندان، همگی به نوسانات امید و ناامیدی در این مذاکرات گره خورده است. این یعنی زندگی میلیونها انسان، به نوسانات یک بازار سیاه، به تصمیمات پنهان چند نفر در اتاقی در سوئیس، و به تغییر دولتها در پایتختهای دوردست وابسته است. این وضعیت، عمیقاً غیرانسانی و بیرحمانه است. این مذاکرات، بار روانی عظیمی بر دوش مردم تحمیل میکند. عدم قطعیت، بزرگترین دشمن برنامهریزی و امید است. خانوادهها نمیتوانند برای آینده فرزندانشان برنامهریزی کنند؛ جوانان نمیتوانند شغل آینده خود را تصور کنند؛ و کارآفرینان نمیتوانند در پروژههای بلندمدت سرمایهگذاری کنند. هر بار که خبری از مذاکرات به گوش میرسد، موجی از نگرانی، گمانهزنی و اضطراب در جامعه فراگیر میشود. نتیجه این فرسایش روانی، افزایش افسردگی، بیتفاوتی و بیاعتمادی به هرگونه خبر و وعده از سوی مسئولان است. مردم ایران، بیش از هر زمان دیگری نیازمند ثبات، شفافیت و برنامهریزی داخلی هستند تا بتوانند زخمهای عمیق اقتصادی و اجتماعی را التیام بخشند. اما به نظر میرسد که تصمیمگیرندگان، همچنان اصرار دارند که راه حل مشکلات را نه در داخل و با تکیه بر توان و اراده ملی، بلکه در خارج و از طریق مذاکرات پرهزینه و بینتیجه جستجو کنند. این رویکرد، نه تنها به حل مشکلات کمکی نمیکند، بلکه به تداوم و تعمیق آنها میانجامد و مردم را هر روز بیشتر از دولت و سیستم حکومتی دور میسازد. نسل آینده، این دوره را به خاطر خواهد سپرد؛ دورهای که در آن، دیپلماسی پنهان و بازیهای سیاسی، بر زندگی، امید و آینده میلیونها نفر چیره شد. **5. جمعبندی انتقادی: پایان دادن به چرخه باطل ریاکاری و بیمسئولیتی** آنچه امروز در سوئیس در حال وقوع است، نه یک گشایش دیپلماتیک، بلکه تکرار ملالآور یک نمایش مکرر است که تنها به فرسایش بیشتر اعتماد ملی و تعمیق بحرانهای داخلی منجر میشود. حضور همزمان چهرههای مختلف از دو سوی طیف سیاسی ایران در یک هیئت مذاکرهکننده پنهانی، بیش از آنکه نشانهای از اجماع ملی باشد، بیانگر نوعی تلاش برای توجیه تصمیمات از پیش گرفته شده و تقسیم مسئولیت در صورت شکستهای احتمالی است. این رویکرد، در کنار عدم شفافیت و تناقض آشکار با شعارهای رسمی، نقض فاحش حقوق شهروندی برای دسترسی به اطلاعات و حق مردم برای تعیین سرنوشت خویش است. مردم ایران دیگر تاب و توان این بازیهای پرهزینه و بیحاصل را ندارند. سفرههایشان هر روز کوچکتر میشود، آینده فرزندانشان هر روز مبهمتر میشود، و امیدی که قرار بود با هر دور مذاکره تجدید شود، به خاکستر تبدیل شده است. مسئولان باید درک کنند که دیپلماسی پنهان و بازی با کارت "توافق احتمالی"، نه تنها به بهبود وضعیت کمک نمیکند، بلکه به بیثباتی اجتماعی و نارضایتی عمومی دامن میزند. راه حل واقعی، نه در گره زدن تمام سرنوشت کشور به چرخ دندههای دیپلماسی پیچیده و پنهان، بلکه در اصلاحات بنیادی داخلی، مبارزه با فساد، افزایش شفافیت، احترام به حقوق شهروندی و تکیه بر توانمندیهای داخلی است. این دایره باطل ریاکاری و بیمسئولیتی باید در جایی شکسته شود. تا زمانی که این تغییر رویکرد اتفاق نیفتد، هرگونه مذاکرهای، چه در سوئیس و چه در هر کجای دیگر، تنها به فریب جدیدی برای مردم خسته و رنجور ایران تبدیل خواهد شد. این مذاکرات، در بهترین حالت، یک مُسکن موقت برای یک بیماری مزمن است؛ و در بدترین حالت، ابزاری برای خرید زمان برای ادامه وضع موجود، به بهای از دست رفتن بیشتر سرمایههای مادی و معنوی یک ملت. تاریخ قضاوت خواهد کرد.