Translate

۱۶ تیر، ۱۴۰۵

شش ماه پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴، جست‌وجوی حقیقت در میان آمارهای متناقض کشته‌شدگان

شش ماه پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴، جست‌وجوی حقیقت در میان آمارهای متناقض کشته‌شدگان

## جست‌وجوی حقیقت در میان آمارهای متناقض: صدای دی ۱۴۰۴ در پچ‌پچ‌های پنهان شهر شش ماه از آن زمستان پرالتهاب، از روزهای داغ دی ۱۴۰۴ می‌گذرد. شش ماه از زمانی که خیابان‌ها، نه فقط شاهد اعتراض، که بستر خشونت، خون و روایتی متناقض از واقعیت شدند. روایت کوتاهِ تکان‌دهنده‌ای که در متن خبر آمده، تنها گوشه‌ای از این تلاطم را به تصویر می‌کشد؛ تصویری که در آن، حقیقت نه در آمارهای رسمی، که در پچ‌پچ‌های محافظه‌کارانه، در صدای بیماران یک داروخانه شبانه‌روزی و در لکه‌های خون دلمه‌بسته بر آسفالت خیابان، خود را آشکار می‌کند. این متن بیش از آنکه یک خبر صرف باشد، دریچه‌ای است به درک پیچیدگی‌های پنهان‌کاری، انکار و جست‌وجوی حقیقت در یک جامعه تحت فشار. **فصل اول: تضاد روایت‌ها و خلأ اعتماد** پس از هر موجی از اعتراضات گسترده، به‌ویژه در جوامعی که با ساختارهای اقتدارگرا سروکار دارند، نخستین قربانی، "حقیقت" است. دی ۱۴۰۴ نیز از این قاعده مستثنی نبود. بلافاصله پس از فروکش کردن ظاهری اعتراضات، موجی از "آمارهای متناقض" آغاز شد. از یک سو، نهادهای رسمی با انتشار اعدادی اندک و اغلب با توجیهاتی مانند "مرگ طبیعی" یا "حوادث غیرمرتبط"، تلاش در کم‌اهمیت جلوه دادن وسعت تلفات داشتند. از سوی دیگر، نهادهای حقوق بشری مستقل و رسانه‌های خارج از کشور، با جمع‌آوری شهادت‌ها و مستندات، اعدادی به مراتب بالاتر را گزارش می‌دادند. در این میان، مردم عادی، گیر افتاده در میان این دو روایت متضاد، راهی جز رجوع به تجربه زیسته خود و شبکه اجتماعی‌شان ندارند. تکه خبر مورد بحث، به بهترین شکل ممکن این پدیده را نشان می‌دهد: "به‌ندرت پیش می‌آمد با کسی حرف بزنم و نشنوم یکی از اقوام و آشنایانش کشته شده." این جمله، تفاوت فاحش میان روایت رسمی و واقعیت زندگی مردم را فریاد می‌زند. وقتی مرگ به یک پدیده همه‌گیر تبدیل می‌شود، وقتی هر فردی در دایره نزدیکان خود شاهد از دست دادن عزیزی است، دیگر هیچ آمار رسمی، هرچقدر هم که با دقت و وسواس منتشر شود، نمی‌تواند واقعیت این فاجعه را انکار کند. اینجاست که "اعتماد" به روایت رسمی کاملاً فرومی‌ریزد و مردم به ناچار، به "روایت‌های مردمی" و "دانش جمعی" خود متوسل می‌شوند. در چنین فضایی، هر عدد رسمی، نه تنها به عنوان حقیقت پذیرفته نمی‌شود، بلکه خود به عاملی برای افزایش بی‌اعتمادی و عمیق‌تر شدن شکاف میان مردم و حاکمیت بدل می‌گردد. **فصل دوم: شهادت خاموش؛ صدای محافظه‌کاری و ترس** عبارت "در جایی که من زندگی می‌کنم آدم‌ها واقعا در بیان مسائل این‌چنینی محافظه‌کارند و این برایم معنادار است" نکته‌ای بسیار مهم را برجسته می‌کند. در جوامع سرکوب‌شده، ترس به یک مکانیسم دفاعی تبدیل می‌شود. مردم می‌دانند که بیان علنی حقایق تلخ، به‌ویژه آنچه به اقدامات خشونت‌آمیز حکومت مربوط می‌شود، می‌تواند عواقب خطرناکی برای خودشان یا نزدیکانشان داشته باشد. این محافظه‌کاری، یک انتخاب آگاهانه برای بقا است. با این حال، حتی در پس این دیوار از ترس و محافظه‌کاری نیز، حقیقت راه خود را پیدا می‌کند. اینکه "با کسی حرف بزنم و نشنوم یکی از اقوام و آشنایانش کشته شده" در محیطی که افراد "محافظه‌کار" هستند، نشان‌دهنده ابعاد فاجعه است. این اتفاقات آنقدر گسترده و همه‌گیر بوده که حتی ترس از بیان نیز نمی‌تواند سد راه انتشار دهان‌به‌دهان آن‌ها شود. این پچ‌پچ‌ها، این زمزمه‌ها، این کلمات ناگفته، خود تبدیل به یک روایت قدرتمند می‌شوند؛ روایتی که به آرامی اما پیوسته، در زیر پوست شهر جریان دارد و حافظه جمعی را شکل می‌دهد. این شکل از روایت‌گری، که اغلب در فضاهای خصوصی، در جمع‌های خانوادگی و دوستانه، یا در تعاملات روزمره و به ظاهر بی‌اهمیت مانند گفتگو با یک داروساز رخ می‌دهد، به نوعی از "تاریخ‌نگاری مردمی" تبدیل می‌شود. این تاریخ، اگرچه ثبت رسمی نمی‌شود، اما در وجدان جمعی رسوخ کرده و می‌تواند در آینده، به منبعی غیرقابل انکار برای بازخوانی وقایع تبدیل گردد. **فصل سوم: داروساز، نبض شهر و شاهد خاموش خشونت** نقش داروساز در این روایت، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. "من در داروخانه شبانه‌روزی مرکز شهر کار می‌کنم، از مردم می‌شنوم." یک داروخانه، به خصوص در ساعات شبانه، نه فقط مکانی برای دریافت دارو، بلکه اغلب به پناهگاهی برای شنیدن دردها، نگرانی‌ها و حتی اعترافات تبدیل می‌شود. مردم، در ضعف و رنج بیماری یا جراحت، گاه دیوار محافظه‌کاری را کنار می‌گذارند. داروساز، به دلیل ماهیت کارش، مورد اعتماد جامعه است و به واسطه دیدن انواع آسیب‌ها، از جراحات فیزیکی تا اضطراب‌های روحی، با نبض واقعی جامعه سروکار دارد. جمله "دوستانی دارم که دچار آسیب‌هایی شدند که می‌توانست منجر به مرگ شود، این شکل از اعمال خشونت، آمار بالای کشته شده‌ها را باورپذیر می‌کند" نه فقط تأییدی بر خشونت اعمال‌شده است، بلکه عمق آن را نیز نشان می‌دهد. این جمله، از قربانیانی می‌گوید که *نمرده‌اند*، اما جراحاتشان آنقدر شدید بوده که مرگ را لمس کرده‌اند. این "بازماندگان مرگ"، خود شواهدی زنده‌اند از شدت سرکوب. وجود چنین آسیب‌دیدگانی، آمار کشته‌شدگان را نه تنها باورپذیرتر می‌کند، بلکه تصویر کاملی از ابعاد فاجعه ارائه می‌دهد؛ فاجعه‌ای که علاوه بر کشته‌شدگان، هزاران زخمی و معلول و آسیب‌دیده روحی و روانی نیز بر جای گذاشته است. این افراد، شاید در آمارهای رسمی کشته‌شدگان جایی نداشته باشند، اما زخم‌هایشان گواهی از همان خشونتی است که به مرگ دیگران انجامید. آن‌ها خود حافظه زنده‌ای از یک رویداد دردناک هستند. **فصل چهارم: خون دلمه بسته بر آسفالت؛ ماندگاری یک زخم جمعی** "در این شهر، روی زمین تا روزها خون دلمه بسته بود." این جمله، از هر آمار و تحلیلی گویاتر است. این یک تصویر حسی، یک تجربه ملموس و فراموش‌ناشدنی است. خون، نماد زندگی و مرگ است. وقتی خون بر زمین می‌ریزد و تا روزها "دلمه می‌بندد"، این به معنای حجم بالای خشونت و ناتوانی یا بی‌تفاوتی در پاک کردن ردپای آن است. این خون دلمه بسته، نه فقط یک لکه فیزیکی، بلکه لکه‌ای ماندگار بر وجدان جمعی شهر و جامعه است. این منظره، برای هر شهروندی که آن را دیده، به یک نماد، به یک یادآور دائمی از آنچه رخ داده، تبدیل می‌شود. این خون دلمه بسته، تاریخ را روی زمین حک می‌کند. این تاریخ، شفاهی نیست، نوشتاری هم نیست، بلکه بصری و حسی است. این تجربه مشترک دیداری، به یک "حافظه بصری جمعی" تبدیل می‌شود که حتی در غیاب روایت‌های رسمی، حقیقت را برای مردم تثبیت می‌کند. این نماد، ماندگارتر از هر خبر و آمار است و می‌تواند تا مدت‌ها، حتی نسل‌ها، به عنوان نشانه‌ای از یک فاجعه به یاد آورده شود. در جوامعی که در آن‌ها تلاش برای پاک کردن و محو کردن ردپاها امری رایج است، دیدن این لکه‌های خون تا روزها، گواهی بر ابعاد خارج از کنترل آن خشونت است. **فصل پنجم: پیامدهای روانی و اجتماعی جست‌وجوی حقیقت** جست‌وجوی حقیقت در چنین فضایی، نه تنها یک نیاز اخلاقی، بلکه یک ضرورت روان‌شناختی و اجتماعی است. عدم شفافیت و انکار واقعیت، پیامدهای مخربی بر سلامت روان افراد و انسجام اجتماعی دارد. PTSD (اختلال استرس پس از سانحه) در سطح فردی، و "ترومای جمعی" در سطح جامعه، از جمله این پیامدها هستند. وقتی جامعه‌ای نتواند با حقیقت گذشته خود روبرو شود و آن را بپذیرد، هرگز نمی‌تواند زخم‌های خود را التیام بخشد. این زخم‌های درمان‌نشده، می‌توانند به شکل خشم پنهان، بی‌اعتمادی عمیق و از هم گسیختگی روابط اجتماعی بروز کنند. از سوی دیگر، همین جست‌وجوی حقیقت، خود می‌تواند منبعی برای تاب‌آوری و مقاومت باشد. اینکه مردم، علی‌رغم محافظه‌کاری و ترس، همچنان درباره قربانیان سخن می‌گویند و روایت‌های خود را منتقل می‌کنند، نشان از اصرار بر حفظ "حافظه" است. حفظ حافظه، خود شکلی از مقاومت در برابر "فراموشی اجباری" است. این حافظه، در بلندمدت، می‌تواند بستری برای مطالبه‌گری عدالت و پاسخگویی باشد. شش ماه پس از دی ۱۴۰۴، این جست‌وجو هنوز ادامه دارد؛ جست‌وجویی که شاید نتواند آمارهای رسمی را تغییر دهد، اما قطعاً روایت مردمی و حافظه جمعی را شکل داده و راه را برای تاریخ‌نگاری مستقل در آینده باز خواهد کرد. **فصل ششم: افق آینده؛ حقیقت در کجای تاریخ خواهد ایستاد؟** آنچه در دی ۱۴۰۴ رخ داد، نه یک اتفاق منفرد، بلکه بخشی از یک الگوی تکراری در تاریخ جوامع تحت سلطه است. سرکوب خشونت‌بار، پنهان‌کاری، و سپس پافشاری مردم بر حقیقت. اما هر بار، ابزارها و روش‌های جدیدی برای هر دو سو پدید می‌آید. در عصر اطلاعات و ارتباطات، حتی با شدیدترین فیلترینگ‌ها و سرکوب‌ها نیز، دیگر پنهان کردن مطلق حقیقت تقریباً ناممکن است. هر روایت کوچک، هر عکس و فیلم پنهانی، و هر شهادت شفاهی، می‌تواند در نهایت به هزاران روایت دیگر بپیوندد و به خارج از مرزها راه پیدا کند. در نهایت، "حقیقت" پدیده‌ای سیال و چندوجهی است که نه فقط در آمارها، بلکه در تجربه‌های زیسته، در زخم‌های فردی و جمعی، و در حافظه ناگفته مردم نهفته است. آمارهای متناقض دی ۱۴۰۴، نه فقط درباره تعداد کشته‌شدگان، بلکه درباره ماهیت قدرتی است که تلاش در کنترل روایت دارد. اما روایت‌های دهان‌به‌دهان، صدای داروساز شبانه‌روزی، و لکه‌های خون دلمه‌بسته بر آسفالت، همگی گواهی می‌دهند که این تلاش، هرگز نمی‌تواند کاملاً موفق باشد. این جست‌وجوی حقیقت، یک مبارزه مداوم است که شاید هرگز به یک "عدد نهایی" مورد توافق همه نرسد، اما قطعاً به شکل‌گیری یک درک عمیق‌تر و انسانی‌تر از آنچه بر مردم گذشته است، کمک خواهد کرد. این درک، در نهایت، نه فقط برای تاریخ، بلکه برای آینده آن جامعه، تعیین‌کننده خواهد بود. زخم‌ها باقی می‌مانند، اما حافظه آن‌ها، امید به آینده‌ای را زنده نگه می‌دارد که در آن، شاید عدالت و شفافیت، جایگزین پنهان‌کاری و خشونت شود.

4

فریادِ یک مهاجرِ زخمی

     دل‌نوشته : من چهار دهه را نفس کشیدم با خاطره‌های سوخته و امیدهای له‌شده. در جنگی بزرگ‌تر از خودم رشد کردم؛ جنگی که دستِ یک ایده‌ٔ سرکوب...